در پس ابرهای غبارآلود منطقه چه دیده میشود؟

 

این نوشته قصد دارد تا در حد بضاعت خود تصویری از آینده غیرشفاف منطقه آسیای غربی - که طبق یک عادت نادرست دهه هاست که به خاورمیانه معروف شده است - ارائه دهد.

اهمیت این منطقه علیرغم ادعاهای بعضاً مطرح شده توسط اروپایی ها نه تنها در حال کاهش نیست بلکه میرود تا با تحمل تغییرات ژئوپلیتیک، مقدمه تغییرات بزرگتری را در آسیا و اوراسیا فراهم کند و در این میان، رقابت میان ساکنین منطقه به عنوان ملت های شناخته شده و قدرت های جهانی برای ایفای نقش برتردر منطقه تعاریف جدیدتری خواهد یافت.

واقعیت این است که تصویر ژئوپلیتیکی منطقه دریک دهه گذشته گسترش پیدا کرده و منطقه ای ژئواکونومیک به نام بیضی انرژی جهانی را ایجاد کرده است که شامل منابع نفت، گاز و مسیرهای حمل انرژی در جغرافیایی بزرگ از یمن در جنوب تا سواحل یخزده روسیه دراقیانوس منجمد شمالی و در مرزهای منابع انرژی اسکاندیناوی درشمال و از ترکمنستان و مرزهای چین در شرق تا مصر و سودان جنوبی در غرب میشود و ایران در مرکز این بیضی بزرگ قرار دارد.

این جغرافیای جذاب به راحتی بی پایه بودن ادعای دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا را مبنی بر بی نیازی آمریکا به نفت منطقه و استفاده از تنگه هرمز نشان میدهد چراکه این منطقه بخشی از مناطق تشکیل دهنده منافع ملی استراتژیک این کشور را تشکیل میدهد.

حال، این منطقه مجدداً و برای چندمین بار با عملیات نظامی و جنگ و تنش های گوناگون دست و پنجه نرم میکند - شرایطی که با سرنوشت این منطقه و ساکنان آن گره خورده است - و فعلاً معلوم نیست که پایان این شرایط مخاطره آمیز کی و چگونه خواهد بود. خاصیت اصلی این منطقه این است که منافع همگانی میان مدت درآن نه وجود دارد و نه معنا! بنابراین منفعت بازیگری به معنای ضرر بازیگر دیگریست و تفاوتی هم ندارد بازیگر فعال در منطقه از کشورهای منطقه است یا خارج از آن؛ و باز هم فرقی ندارد خودخواسته یا آگاهانه به بازی وارد شده باشد یا ناخواسته وناآگاهانه! این خاصیت ناشی از تاریخ عمدتاً دست ساز منطقه است که بر روی منابع ثروت  موجود ایجاد شده و ناچاراً گردابی ایجاد کرده است که هر بیننده ای را مسحور و درگیر خود میکند.

اما از همه اینها گذشته، سوال های همواره باقی ما این است که

  •  آینده زندگی و کسب و کارهای ما و مهمتر از آن آینده جامعه و ملت و کشور ما چه خواهد شد؟
  • ملت 90 میلیونی ایران چقدر و تا چه حد میتواند یا باید در تعیین سرنوشت و سهم خود در آینده جغرافیایی اش نقش ایفا کند؟
  • آیا این توان از نظر فکری، اجتماعی، اقتصادی و تاریخی در مردم ایران بطور خاص و مردم منطقه بطور عام وجود دارد؟
  • آیا پایانی بر مخاصمات و تن لرزه ها قابل تصور هست یا تنش ها از شکلی به اشکال دیگر تبدیل خواهند شد؟

هرچه هست زخمی ترین عنصر ایرانی - در حال فعلی - اقتصاد ملی ایران است که شیب افولش هر هفته و هر روز تندتر شده و به سقوط شبیه تر میشود؛ در این حال ایران به یک دوراهی میرسد: یا تجزیه یا حفظ انسجام ...

* تجزیه - این پایان بندی تلخ، آغازی بر شبیه سازی منطقه به مرکز آفریقا خواهد بود که هر گروهی با دستیابی به اسلحه، محله و منطقه و شهری را بطور موقت و با تهدید کنترل خواهد کرد تا در رویارویی با گروهی خشن تر یا نابود شود یا تغییر هویت داده و به شکل خشن تری دوباره وارد صحنه شود. سناریوی تجزیه ایران که در میانه دهه اول قرن حاضر توسط گروهی از تندروهای خردگریز در آمریکا و اروپا شکل گرفت، تحت تاثیر سناریوی ناکارآمد "دموکراسی های موزائیکی" پیشنهاد و پرداخته شد اما خوشبختانه سیر حوادث منطقه ای و جهانی موقعیت دست بالا را از طرفداران تجزیه گرفت. واقعیت هم همین است!. تجزیه ایران به نفع هیچ کشوری در منطقه نیست؛ هرچند برخی همسایگان ریز و درشت ایران تحت تاثیر هیاهوهای برانگیخته شده به دنبال بهره گیری از این فرصت بوده و در آیینه تصویر موش خود را چون هیولا میدیدند اما برایشان روشن شد که ایران نه لقمه ای گلوگیر، که خفقان آور برای گلوی تنگ آنهاست! . ملت ایران به شهادت تاریخ تنها ملت واقعی و یکپارچه منطقه است که هویت ملی اش بر اساس نقش و هویت تاریخی و در طی هزاره ها شکل گرفته است. برای درک این تفاوت بهتر است نیم نگاهی سریع به پیشینه شکل گیری جمعیت ها و هویت های منطقه بیاندازیم:

  • هویت های مذهبی

ترکیه، پاکستان و اسرائیل سه کشوری هستند که تشکیل آنها مبتنی بر هویت مذهبی است نه ملی. بازمانده و هسته مرکزی تشکیل دهنده امپراتوری فروپاشیده عثمانی پس از جنگ اول جهانی در سال 1919 توسط مصطفی کمال به عنوان کشوری مسلمان در مقابل مسیحیان ارتودکس یونانی و بالکان ایجاد شد و اسلام را در وهله اول به عنوان سپر مقابله با اروپاییان و شیوع زبان ترکی را در غرب این کشور به عنوان عنصر متحد کننده و متمایز کننده در وهله دوم به کار برد هرچند مصطفی کمال هوشیارانه نقص هویت ملی را تشخیص داد و ملت باقی مانده را ترک و خود را نیز پدر نامید اما عدم توجه به گستردگی کاربرد زبان های کردی و گرجی در شرق و عربی در جنوب و جنوب شرق موجد مشکلاتی برای این یکپارچگی بود بنابراین عنصر اسلامیت، دوباره محور قرار گرفت و نقش پرچم این کشور شد تا پس از آن عناصر هویتی ملی تعریف شود که این کار تا کنون ادامه دارد و چالش های ترکیه برای بازتعریف هویت ترک - چه از نظر نژادی، چه تاریخی و چه فرهنگی - هنوز به دستاورد رضایت بخشی منجر نشده و طی سالهای اخیر مقابله برخی روشنفکران این کشور را نیز به دنبال آورده است. در سمت دیگر ایران اختلافات بی پایان فرهنگی و قومی و زبانی و ایدئولوژیک میان فرقه های متعدد ساکن در شبه جزیره هند که در طی مبارزات استقلال، موقتاً کنارگذاشته شده بود پس از اعلام استقلال هند از انگلستان با شدت و خشونت بازگشت و در همان سال (1947) مسلمانان را با صفت خودخوانده پاک و مطهر در قالب پاکستان از هندوهای خدانشناس ناپاک! جدا کرد و نیم قرن است که این تنش ها پایان نپذیرفته است و پس از تنش های بسیار، این قدرت اتمی بر هویت مذهبی اش متکی است. در مورد اسرائیل مطلب به قدر کافی روشن و قانع کننده هست تا نیازی به تکرار موارد تاریخی از بیانیه و کنفرانس هرتسل تا کنون نباشد فقط ذکر این نکته کافی است که جامعه اسرائیل جامعه ای طبقاتی است که مشاغل و هرم اجتماعی بر اساس خاستگاه مهاجرین یهودی به این کشور تعریف شده است و حکومت اسرائیل بر هویت اسرائیلی تکیه ای ندارد بلکه نقطه ممیزه خود را تنها کشور یهودی میداند. 

 

  •  هویت های قبیله ای - قومی

اعراب در قالب کشورهای عربی و قفقازی ها در قالب کشورهای سه گانه منطقه قفقاز مصداق این شکل از هویت ها هستند.

هویت جغرافیایی اعراب منطقه نیز پس از پایان عمر عثمانی صورت گرفت و اسامی معروفی مانند ادوارد لورنس یا لورنس عربستان و پرسی کاکس اسناد هویتی این کشور ها هستند. در ابتدا، چون یکنواختی و توزیع جمعیتی در آن مناطق وجود نداشت مناطقی که از چند واحه و قبیله تشکیل شده بود را افسران انگلیسی تحت اختیار بزرگ قبیله قرار دادند تا تحت عناوین شیخ نشین، سلطان نشین، شریف و غیره زیر نظر و مدیریت ارتش بریتانیا قرار گیرد و به تدریج با ترسیم مرزهایی روی کاغذ هویت این مناطق به کشور تبدیل شد و همچنان این کشورهای نوخواسته که حداکثر 100 سال سن دارند تحت مدیریت همان خاندان به حیات خود ادامه می دهند. در شمال ایران و در منطقه قفقاز مناطقی که روزی از ایران جدا شده بودند تحت تسلط ارتش تزاری درآمدند ولی هویتی کشورگونه به آنها داده نشد تا اینکه پس از پایان جنگ دوم و بلعیدن مناطقی از بالتیک توسط شوروی و تثبیت موقعیت اتحاد جماهیر (جمهوری های) شوروی، استالین برای کنترل ساختارمند مناطق تحت اشغال به این مناطق لقب! جمهوری داد و بطور غیر رسمی این مناطق را کشور - کشور داخلی - خطاب کرد. پس از فروپاشی شوروی نیز این مناطق تحت عنوان جمهوری های تازه استقلال یافته به میدان آمدند و در میان سکوت جغرافیدانان و عالمان سیاست و ژئوپلیتیستن ها به اعتبار لقب استالینی جمهوری! تبدیل به کشور شدند. کشورهایی که هنوز نیز از چنبره ملت سازی بیرون نیامده اند و به نظر نمیرسد که در پرتو اختلافات قومی و زبانی و دینی خود بتوانند این مرحله را تمام کنند.

 

  • هویت های واسط یا توافقی

سه کشور عراق، سوریه و اردن در این طبقه جای میگیرند.

پس از پایان جنگ اول جهانی این سه کشور از ترکیب اقوام ساکن در منطقه و با مرزبندی های عجیب و هندسه ای نامتوازن ایجاد شدند. عراق و سوریه با ترکیب هایی گاه نامتوازن و اردن با ترکیبی از قبایل بدوی با ناهمگونی کمتر اما فاصله زیاد جغرافیایی. مرور زمان نیز عدم ثبات سیاسی و اجتماعی را در سوریه و عراق نشان داد ....

 

حال، اگر سناریوی تجزیه ایران در دستور کار قرار گیرد، هیچ یک از هویت های فوق شانسی برای ابقا نخواهند داشت - چه رسد به اینکه سهمی نیز از ایران ببرند! - در صورت تجزیه ایران موج انفجار تجزیه عراق، ترکیه و عربستان را در غرب و جنوب، و پاکستان در شرق را در بر خواهد گرفت:

  • در شرق، سیستان و بلوچستان، جنوب خراسان، شرق کرمان با بلوچستان و بخشی بزرگ از وزیرستان و پنجاب از پاکستان؛
  • در جنوب غرب، خوزستان، غرب بوشهر و جزایر خلیج فارس تا قشم با جنوب شرق عراق شامل استان بصره و جنوب استان انبار و ناحیه ظهران عربستان؛
  • در غرب، شمال لرستان، کردستان، کرمانشاه، غرب همدان و جنوب آذربایجان غربی با منطقه کردستان عراق از موصل در شرق تا دهوک در شمال و دیاله در جنوب و استان های دوگانه اورفا، حکاری و ناحیه آناتولی جنوی شرق از ترکیه؛
  • در شمال غرب، آذربایجان غربی، شرقی و اردبیل، غرب گیلان و شمال زنجان با قفقاز و ناحیه آناتولی شرقی و استان های شرقی ترکیه از وان تا دیاربکر و سیواس ....

به این مناطق چه نامی دهیم؟! چه کشورهایی در این منطقه محو شده و چه کشورهایی ایجاد خواهند شد؟ روابط درونی و تنوع زبانی و فرهنگی چه خواهد شد؟

آیا سران کشورهای همسایه تا این حد کم خرد هستند که اثر تجزیه را بر کشورهای خود برآورد و احساس نکنند؟

آیا ایران مجموعه ای از کاسه های شله زرد نذری است که هر از راه آمده ای بخشی از آن را ببرد؟

آیا آنچه که در قرون 18 و 19 روی داد در قرن 21 نیز قابلیت بروز خواهد داشت؟

بگذریم که پس لرزه های این اتفاق ممکن است کشورهای دورتر را نیز متاثر کند.

این خرده کشورها که هیچیک قدرت قاطعی در منطقه - چه از نظر نظامی، چه اقتصادی و چه حتی جمعیتی-  نخواهند بود اختیار کنترل منابع انرژی را نیز در دست نخواهند داشت پس کشورهایی خواهند بود نیمه فقیر و نیمه گرسنه یعنی حتی اگر منابع زیرزمینی و زمینی نیز داشته باشند از نظر تکنولوژی و کارایی فقیر یا نیمه فقیر خواهند بود و با بروز خشونت های پیش گفته در سطور بالاتر، داستان تکراری مهاجرت های موج گونه روی خواهد داد و این امواج مهاجرت در ابتدا دامن اروپا را خواهد گرفت؛ نتیجه این امر و میزان پذیرش آن برای اروپا نیز معلوم و قابل پیش بینی است و رویکرد اروپا در تقابل اعتراض آمیز با آمریکا نیز معلوم تر و قابل پیش بینی تر... بنابراین به نظر نمیرسد این سناریو، مورد پسند کشورهای صنعتی و اروپا قرارگیرد، عقلای آمریکا نیز تا حد ممکن دولت های آمریکا را در مورد ورود به این بازی با حاصل جمع صفر آگاه کرده اند فقط باید توجه داشت که تنها کشوری که - حداقل در کوتاه مدت - از این وضع سود میبرد اسرائیل است و باید دید تا چه حد توسل حکومت و بخش افراطی راستگرای آن به لابی های اسرائیلی در سیاست و اقتصاد آمریکا برایش در اجرای این سناریو مثمرثمر خواهد بود.

بادا که نباشد...

  * انسجام -  اگر کابوس تجزیه در رویای شبانه ایران و ایرانیان نباشد - که البته رویایی است خوش و زیبا - اما بختک بیماری مزمن اقتصاد ایران در بیداری نیز آرام و قرار این ملت را خواهد ربود. اقتصاد بیمار، اخلاق و انسجام اجتماعی را از بین میبرد و جامعه را در یک دور باطل فقر و خشونت گرفتار میکند؛ گروهی نیز با چپاول منابع، کهکشان دیگری از زیست برای خود میسازند و عملاً دو کشور در یک کشور به حیات ادامه میدهند.. متاسفانه این تصویر، تصویر ناآشنایی برای ما ایرانیان نیست و دهه هایی است که آن را با اعماق روح و جان تجربه میکنیم.

پس در این حال انسجام شرط لازم ولی نه شرط کافی برای بقا و زیست است بنابراین مدیریت و وارد شدن در ارتباطات اقتصادی اصل اساسی مدیریت کشور است و نیاز کشور به یک حکومت و دولت توسعه خواه در هر شکل و شمایلی. در اینجا بنای بحث بر سر چگونگی مدیریت اقتصادی و ترجیح تولیدگرایی بر تجارت یا بالعکس و شرایط دیگر نیست که خود مجالی و بحثی دیگر میطلبد فقط ذکر دو نکته برای تکمیل بحث ضروری به نظر میرسد:

  • توسعه ایران موجب افول اقتصادی کشورهای منطقه خواهد شد.

این شعار چندسالی است که از زبان وطن دوستان احساساتی در داخل و خارج گفته یا در نوشته هایشان تجلی پیدا کرده است و بعضاً آمار و ارقامی نیز برای توجیه این شعار ارائه میشود. پیش از هر چیز باید گفت رشد اقتصادی مانند صندوقی نیست که هرکس تعدادی از آن بردارد برای دیگران مقدار کمتری باقی میماند و کشور قوی تر رشد را از دست دیگران میرباید!. رشد اقتصادی خود به ذات فرصت زاست و دست هیچکسی را تنگ نمیکند بلکه به دیگران نیز فرصت رشد می دهد. نمونه های زیادی را برای ساده سازی مطلب میتوان ذکر کرد: اتحادیه اروپا که به رهبری ترویکای اروپایی یعنی سه کشور پیشروی اروپا آلمان، انگلستان و فرانسه موجب تسری رشد و رفاه به اقتصادهای درجه دو و سه اروپا شد و یا پیمان نفتا در آمریکای شمالی که برای ایجاد توازن در رشد درآمد و مصرف و تولید در مکزیک و کانادا به رهبری آمریکا بسته شد. علت این امر نیز کاملاً روشن و عقلانی است اگر یک کشور دارای رشد اقتصادی و ثروت باشد و کشور یا کشورهای همسایه یا پیرامونش فقیر و ندار، رشد ادامه دار در بلند مدت میسر نخواهد بود و استشمام بوی رشد به مشام همسایگان فقیر صادارت نیروی کار غیر ماهر و قاچاق کالا و حاشیه نشینی و ناامنی به بار خواهد آورد. در همسایگی ایران نیز میتوان بسادگی سیر کولبری را از کردستان عراق به داخل دید - جایی که فقط وفورکالای وارداتی به قیمت ارزانتر موجب عدم توارن مصرف شده است و نه رشد اقتصادی عراق! - و یا فقر همگن در سیستان و بلوچستان در ایران و بلوچستان پاکستان در حالی که منابع سرمایه گذاری در هردو کشور در عمق فراوان است. علت وجودی بازارها یا مناطق صنعتی و بازرگانی مرزی نیز همین امر است تا ضمن ایجاد توازن اقتصادی و دانشی و سبک زندگی، امنیت هر دو طرف یا چند طرف تضمین شود. پس ورود ایران به جرگه رشد اقتصادی، کشورهای منطقه را فقیرتر نخواهد کرد بلکه فرصت های بیشتر و جدیدتری نیز برایشان ایجاد خواهد کرد. در این میان باید به یک مطلب نیز توجه شود و آن اینکه عدم استفاده از فرصت های اقتصادی توسط ایران مانع استفاده از فرصت ها توسط کشورهای همسایه نشده و نمیشود و این ایران است که فرصت های خود را از دست داده است و بی تفاوتی و بی عملی ایران در قبال فرصت های رشد اقتصادی حتی میتوان گفت به فرصت دزدی نیز رسیده است به ویژه توسط ترکیه و امارات و قطر و این ضعف ایران است. باید توجه داشت که فرهنگ رقابت و رشد اقتصادی در منطقه غرب و جنوب غرب آسیا با فرهنگ رشد و رقابت در اروپا، آمریکای شمالی و شرق آسیا بسیار متفاوت است. درغرب آسیا ما با پدیده رشد به عنوان یک رویکرد جدید مواجهیم بنابراین چشم و هم چشمی و خرج کردن پول های زیاد برای ایجاد چشم انداز های کوچک یا بروز رفتارهای نوکیسه مآبانه زیاد دیده میشود و به همین علت است که در این منطقه فرصت دزدی وجود دارد ولی بنا به جدید بودن شرایط، میتوان این رفتارها را تا حدی طبیعی پنداشت؛ موضوع این است که بیداری اقتصادی ایران در ابتدا مانع هدررفت فرصت ها - چه بصورت بلااستفاده ماندن آنها و چه بصورت دزدیده شدن آنها - میگردد و بازیگران منطقه ای را وادار به تغییر رفتار میکند و این تغییر رفتار که قطعاً بخاطر وزن و اهمیت ایران روی خواهد داد، فرصت های جدیدی پیش روی بازیگران و منطقه ایجاد میکند که فضای رقابت و مشارکت (یعنی هرکس برای خود و به سهم خود از یک طرف و هرکس برای دیگری به خاطر خود، از طرف دیگر) به شیوه علمی و عملی شکل خواهد گرفت، پس نباید نگران تمام شدن فرصت های رشد بود بلکه باید چشم انتظار فرصت های تازه نشست و نگران سرعت واکنش و بینش مناسب در درک و کسب فرصت های گذرا بود.

اما، ماهیت خاص و نوسان ساز این منطقه شرایط جدیدی را رقم خواهد زد که رشد اقتصادی و سیاسی مداوم و آرامی را ایجاد و ایجاب نخواهد کرد پس باید منشاء و جهت وزش بادهای سیاسی منطقه را به دقت بررسی کرد.

 

  •   منطقه آبستن تحولات گوناگونی خواهد بود.

روشن ترین تحول یا سلسله تحولاتی که در منطقه ایجاد خواهد شد ناشی از رقابت های اختلاف آمیز اعراب منطقه و اثرات آن در فرامنطقه است. درصدر کشورهای منطقه عربستان سعودی قرار دارد که موقعیت و زعامتش به عنوان رهبر دیرپای اعراب در معرض چالش اساسی است. روابط عربستان با کشورهای پیرامونی نوسانی سینوسی را طی میکند.

  • عمده ترین مشکلات عربستان با امارات و قطر است؛ دو کشوری که به شدت در حال زیر سوال بردن نقش عربستان از نظر سیاسی و اقتصادی و محدود کردن آن به نقش مذهبی یا همان خادم حرمین شریفین بودن آن است یعنی نقشی که میراث امپراتوری عثمانی است. امارات و قطر علاوه بر اینکه قایل به سهمی برابر یا متوازن برای خود در معادلات منطقه ای، در مقابل عربستان هستند در رقابتی سرسختانه با یکدیگر برای گرفتن مقام رهبری اعراب نیز به سر میبرند. در زمینه اقتصادی سرمایه گذاری های مسابقه ای در ساخت و ساز، انرژی و ورود به پیمان های منطقه ای و در زمینه سیاسی رویکرد ایجاد ائتلاف منطقه ای و نقش آفرینی در یمن و گسترش نیروهای نظامی توسط امارات و علاقمندی به بازی در میز بزرگان و ایفای نقش میانجی و مدیریت رفتار القاعده و طالبان توسط قطر، رویکردهایی کاملا مغایر با نقش های سنتی و انتظاراتی است که از این دو کشور و عربستان میرود. عربستان فعلا نشان داده است که از فضای مدیریت این دو به فضای رقابت و تحمل این دو فرزند ناخلف افول کرده است. وجود اختلافات ارضی با قطر و تصمیم امارات برای خروج از اوپک و در پیش گرفتن راهی جدا از عربستان و ترک هماهنگی با آن، چالش های روی میز ریاض است.
  • عربستان از دیرباز با مصر روابطی گسترده و مبتنی بر احترام متقابل داشته است. مصر زعامت مذهبی عربستان را حرمت نهاده است و عربستان نیز به نقش فرهنگی و سیاسی مصر در منطقه به دیده احترام نگریسته است. دانشگاه الازهر قاهره به عنوان بزرگترین مرکز فرموله کردن مبانی فقهی اسلام و به ویژه تسنن، به حفظ و اجرای شیوه حکومتی عربستان در داخل و نشر آن میان اعراب منطقه کمک شایانی کرده است و مصر نیز متقابلاً از دریای بی پایان منابع مالی عربستان بهره برده است. در حال فعلی اختلاف روشنی میان قاهره و ریاض دیده نمیشود ولی خرجکرد های احتیاط آمیز عربستان در چندسال اخیر جای چندانی برای خاصه خرجی برای قاهره نگذاشته است و یافتن تکیه گاه مالی جدید برای مصر به نظر دلیل چندانی برای وابستگی به ریاض باقی نمیگذارد و قاهره نیز برای مانورهای نظامی به نفع ریاض صورتحساب های خود را بازنویسی خواهد کرد تا درآمد حاصل از حمایت نظامی به ریسک تیرگی احتمالی روابط با ابوظبی و دوحه بیارزد. عربستان هم با درک این نکته به سمت انعقاد پیمان ده ساله نظامی با پاکستان رفته و جایگزین پروری خود را به رخ قاهره کشیده است. باید دید آیا این دوری تدریجی پایان خواهد پذیرفت یا منجر به خونریزی زخم کهنه صلح کمپ دیوید خواهد شد.
  • عراق از بدو شکل گیری اش بیشتر برای عربستان بلای ناخواسته بوده است تا متحد! ماجراهای کودتاهای خونین عراق تا دهه 60 میلادی و از آن پس رفتارهای غیرقابل پیش بینی صدام و پس از آن، تردیدهایی جدی در عربستان نسبت به بغداد در تعریف یک متحد منطقه ای قابل اعتماد ایجاد کرده است؛ حوادث یک دهه اخیر و گسترش جنبش های شیعی طرفدار ایران نیز بر ترس عربستان از عراق و پرهیز از نزدیکی زیاد به بغداد افزوده است. باید دید آینده عراق در چنبره اختلافات سنی - شیعی از یک طرف، اعراب و کردها از طرف دیگر و تعیین جهت عملی حکومت عراق در یافتن مسیر سیاست منطقه ای از طرف سوم، روابط این دو کشور را به چه سمت و سویی میبرد؟ فعلا شرایط اعتمادسازی دیده نمیشود..
  • روابط عربستان با بحرین و جیبوتی روابطی شکننده مبتنی بر کنترل و هدایت است ولی با توجه به تمایل بحرین به خروج از سیطره ریاض و وجود بازیگرانی غربی برای کنترل جیبوتی جهت اعمال کنترل بر باب المندب از ساحل غربی جایی برای ایفای نقش طولانی مدت برای ریاض در جیبوتی باقی نخواهد گذاشت.   

اینها مختصری از اختلافات  عربستان به عنوان بزرگ اعراب با سایر اعراب بود ولی سایر اعراب نیز با یکدیگر دارای اختلاف های عمده هستند.

  • عراق به رقابت های امارات و قطر با دیده مشکوک مینگرد و هیچگاه تن به رهبری این دو نخواهد داد مگر برای بهره مندی مالی.
  • کویت در یک انزوای خود خواسته پس از جنگ خلیج فارس به ترمیم زخم های خود مشغول شد و با ایجاد ساختارهای اولیه سیاسی، سیستم خود را از سلطانی به سمت حکومت دارای نظم هدایت کرد. کویتی ها خود را یک سر و گردن از سایر اعراب بالاتر میبینند و علاقه ای به شرکت در بازی های منطقه ای از خود نشان نمیدهند. به نظر میرسد این رویه کویت ادامه دار باشد مگر اینکه نیرویی خارجی - بیشتر به لحاظ سیاسی و اقتصادی - این انزوا را بشکند.
  • امارات و قطر همانگونه که پیشتر گفته شد با خرج پول سعی در بلوک بندی و ایجاد مناطق نفوذ خود دارند و این تلاش ها بیشتر نیز خواهد شد ولی درد مشترک این دو کشور عدم پذیرش از سوی همتایان خود در منطقه و فرامنطقه خواهد بود.  سیر وقایع به هردو کشور نشان خواهد داد که پول همه چیز نیست و دنیا آنقدر که نشان میدهد تشنه پول این دو کشور نیست و چیزی بالاتر مورد نیاز است: اعتبار.

در حرکات امارات گهگاهی نشانه هایی از درک این موضوع دیده میشود ولی تا رسیدن به مسیر کسب اعتبار راه چندان کوتاهی پیش روی حاکمان چندگانه این کشور نیست.

  • روابط ترکیه و اعراب نیز از یک دهه پیش به لطف سیاست های گوناگون رجب طیب اردوغان هموار نبوده است و بنا به مناسبت های گوناگون، هر بار یک کشور عربی در سبد سیاست های آنکارا قرار میگیرد و این از چشم اعراب پنهان نیست. مشکل ترکیه در ارتباط با اعراب این است که همچنان آنها را حاکم نشین های خراج گذار باب عالی میبیند و حاضر به پذیرش تغییر شرایط نیست به همین جهت هم شعارهای تند ضد اسرائیلی اردوغان به گوش حاکمان عرب منطقه آنچنان گوش نواز نمیاید چون معلوم نیست آیا آنکارا سفارتخانه های اعراب در تل آویو را نمیبیند یا فکر میکند اعراب آدرس سفارت ترکیه در این شهر را نمیدانند؟!
  • پاکستان که دلمشغولیش با هند و چین وافغانستان، او را از بازی های منطقه دور نگه داشته بود به لطف قراردادش با عربستان و ترجیح داده شدنش از طرف آمریکا و ایران نسبت یه قطر همیشه میانجی! در مناقشه های اخیربه منطقه بازگشته و رفتارش نشان میدهد که قصد ماندن دارد. شاید تصور پاکستان این است که با تقویت روابط با عربستان و پل زدن میان آمریکا و ایران و اسرائیل میتواند ریش سفید منطقه لقب گیرد و شاید به نیابت از آمریکا ناظری دائمی بر خلیج فارس و منطقه بوده و از منافع آن بهره مند گردد اما پرورش زیاد از حد این تصور، خیلی برای پاکستان مفید نیست چون کشورهای منطقه تاب تحمل رقابت خصم آلود اقتصادی میان پاکستان تازه وارد و هند از قبل جا خوش کرده و نسبتاً متقلب را نخواهند داشت و پاکستان نیز نه حرفی و نه عطیه ای برای عرضه نخواهد داشت پس در میان مدت باید به میز افغانستان و هند برگردد حتی اگر خود را به سیاست نیم بند آنکارا در منطقه وصل کند.
  • و در انتها ترکیه که با اقتصادی در سراشیبی افول، عدم مشروعیت حکومت و گسترش همزمان اسلام گرایی و اسلام هراسی، بحران مزمن کردستان و فعال شدن گسل اختلافات شیعی - سنی دست و پنجه نرم میکند کمی بیهوده! تلاش میکند تا نقش رهبر منطقه را برای خود تعریف کند ولی بررسی سیر حوادث فعلی به سود ترکیه و انتظارات این کشور نیست مگر اینکه اتفاقات خاصی به سود این کشور رخ دهد. ذکر این نکته نیز خالی از فایده نخواهد بود که روابط عربستان و ترکیه در کمک به این کشور در مدیریت بحران شیعه - سنی به کار آنکارا نخواهد آمد و ترکیه مابه ازایی از لاپوشانی قضیه جمال خاشقچی از ریاض دریافت نخواهد کرد.

***

با این تصویر که میتوان تحولات قفقاز و ماوراء قفقاز و روسیه را نیز بدان افزود به یک نقشه ژئواکونومیک جدید در منطقه آسیای غربی دست پیدا میکنیم که میتوان و باید وظایف ایران را در تعریف و پی گیری منافع ملی، رقابت ها و مشارکت های منطقه ای و به تبع آن بین المللی و جهانی تعریف کرد و از آن، به نقش و نحوه ایفای نقش توسط ایران طی یک سناریوی عقلائی رسید. بنابراین دیدن تصویر بزرگ در اکوسیستم خاص منطقه لزوم دستیابی به خرد جمعی را مشخص میکند. به عنوان بخش آخر این تصویر سازی، اگر تحولات پیش گفته در زمینه های سیاسی، اقتصادی و انرژی را روی هم انداخته و آن ها را نقشه های شفاف یا ترنسپرنت تصور کنیم میتوان نقشه تحولات جمعیتی و مهاجرت های درون مرزی و میران توزیع منابع زمینی و زیرزمینی در ایران را نیز به این تصویر اضافه کرد تا جایگاه و پتانسبل های ایران برای زیست جدیدش پس از طی بحران های پیش رو را بهتر شناخت.

سرنوشت ایران و مردم ایران با برگزاری سمینارهایی برای سرمایه گذاری! در ملک و اتومبیل و طلای کارکرده و دلار و غیره روشن نمیشود، تفکر عمیق و کمی دوردست ها را دیدن و خروج - هرچند موقتی - از تفکرات دلالی گونه و زرنگی های متعارف! نیز میتواند یاریگر بازیگران خرد و کلان و سیاست گذاران و شهروندان این آب و خاک برای داشتن آینده ای کمی بهتر باشد.

باید دید هزینه تفکر چقدر به صرفه است....

 

                                                                                          محمدرضا صدقیانی فر      

          استراتژیست - خرداد1405