این برزیل به درد نمی خورد! - توسعه عملکرد و چالش های آن

 

جام جهانی فوتبال با تمامی هیجانات، حاشیه ها و تفسیرهای ریز و درشتش تمام شد و اینبار هم دست برزیل از قهرمانی کوتاه ماند و حسرتِ در دل مانده هوادارانش به ربع قرن رسید!. برای من نیز به عنوان هواداری دوآتشه که سالهاست به منتقدی دایمی تبدیل شده ام حذف برزیل از جام جهانی و باختش در هر مسابقه ای سخت است! ولی پرسش اینجاست که چرا برزیل به عنوان یکی از ستون های اساسی فوتبال در دنیا، مسیر توسعه را برعکس و رو به عقب طی میکند؟!

آیا چشمه های استعداد در فوتبال برزیل خشکیده است؟ آیا فقر شدید به عنوان یکی از منابع تولید فوتبالیست، در برزیل ریشه کن شده است؟ آیا امکانات و زیرساخت ها نابود شده اند؟ آیا برزیلی ها ورزش محبوب دیگری را جایگزین فوتبال کرده اند؟

پاسخ همه این پرسش ها به روشنی منفی است! پس ریشه را باید در جای دیگر جست...

این نوشته سعی دارد با کندوکاو و طرح فرضیاتی تاریخی و تحلیلی، موضوع را به توسعه منابع برای توسعه عملکرد سیستمی ارتباط دهد.

***

 

اگر آغاز دوران رشد فوتبال مدرن در عرصه جهانی و روند تبدیل آن به یک صنعت را با کمی تسامح، شروع دهه 1970 میلادی در نظر بگیریم - که تقریباً همدوران تحول صنعت رسانه و تاثیرگذاری علنی اش در رویدادها به عنوان پدیده ای اجتماعی و فرهنگ ساز از یک طرف؛ و افزایش عمومی سطح درآمد سرانه در دنیا به عنوان پدیده ای اقتصادی از طرف دیگر و تاثیر هر دو عامل در ورزش و رویدادهای جهانی و فوتبال و جام جهانی فوتبال به عنوان نقطه عطفی بارز بود - شاهد دو نوع رشد در دو سوی اقیانوس اطلس هستیم.

در غرب، در آمریکای جنوبی، فوتبال که ریشه در فقر و کوچه و خیابان ها دارد از یک طرف ابزاری بود برای چهره شدن و سری در سرها درآوردن برای کودکان پابرهنه ریو، سائوپائولو، بلوهوریزنته و کوریتیبا در برزیل و روزاریو و بوینس آیرس در آرژانتین و از طرف دیگر عاملی جهت ایجاد همبستگی ملی در مقابل رژیم های دیکتاتوری و فشارهای سیاسی و اجتماعی ناشی از خشونت وارد شده به مردم از طرف گروه های چپ گرا و ارتش و پلیس. مردمی که در استادیوم ها اسطوره های تازه را با شعارها و فریادهای خود ستایش میکرند سعی در تقابل با نمادهای حکومت ساز داشتند و فوتبال را سنگر مقاومت خویش میدانستند. حکومت ها نیزکه تلاششان برای مصادره همه چیز از فرهنگ و باور و اقتصاد و آزادی را به عرصه ورزش کشانده بودند سعی داشتند ردپای عظمت و هیبت خود را با نمادهایی مربوط به فوتبال کاملتر و اثربخش تر کنند. بیراه نبود که نظامیان برزیلی استادیوم هیولای ماراکانا را ساختند که تا دهه ها بعد بزرگترین استادیوم دنیا باقی ماند، رژیم سرهنگ های آرژانتینی جام جهانی 1978 را با اعمال فشار بر اقتصاد ضعیف و کمر ناتوان مردم برگزار کرد و با کمی داستان! و کارهای غیرمنصفانه قهرمان شد تا اسطوره های حکومت ساز را محملی برای همبستگی جهت جنگ با انگلستان بر سر جزایر مالویناس نماید و با کوبیدن بر طبل جنگ بر نابودی اقتصادی و اجتماعی کشور سرپوش بگذارد. حال که آن دوران گذشته و لئوپولدو گالیتریِ" جنگ افروز از ذنیا رفته، نه تلاشش برای ایجاد همبستگی دفاعی ملی! به چشم آرژانتینی ها می آید و نه اسوالدو آردیلس و ماریو کمپسِ متهم شده به عنوان قهرمانان حکومتی، در ویترین اسطوره های فوتبال آرژانتین جایگاهی درخور دارند.

بی جهت نیست که پینوشه نیز در اقدامات خشنش پس از کشتن آلنده، انبوه جوانان بازداشت شده را پیش از اعدام علنی و سربه نیست کردن، در استادیوم ملی سانتیاگو جمع کرد.

باری، به برزیل که برگردیم، رویای نوجوانان پابرهنه ای که پول کرایه اتوبوس برای مدرسه رفتن هم نداشتند بازی در تیم ملی طلایی پوششان بود تا هم به پول برسند، هم تحقیرهای کودکی خود را با شهرت و محبوبیت ملی عوض کنند و هم نماد مردمشان باشند. اگر هم در این میان یکی از اینان درسی میخواند و دکتر میشد و فوتبال هم بازی میکرد او را چون فیلسوفی بزرگ منش ارج مینهادند، بازوبند ارزشمند رهبری تیم ملی را تقدیمش میکردند و او را سوکراتس (سقراط) میخواندند.

در دیگر سو، اروپا که از اوایل قرن بیستم سیستماتیک فکر کردن و عمل کردن را آموخته بود و این طرز فکر و عمل را حتی طی دو جنگ و دوبار ویرانی از دست نداده بود، فوتبال را نیز از ورزشی محبوب و فردگرا به ماشینی با کارکرد معلوم و مشخص تبدیل کرد، برایش برنامه ریزی و برنامه ریزان اختصاصی درنظر گرفت، خط و ربط دقیق و باید و نباید های زیاد تعیین کرد و سازماندهی را نیز به اتحادیه ای سپرد که طبق معمول و عادت اروپایی ها با تبختر و کبر خاص خویش، نام یوفا بر خود نهاد و خود را هم ارز فیفا - شاید هم بالاتر - در نظر گرفت. اروپایی ها با نظام برنامه ریزی دقیق و حساب شده خویش توسعه فوتبال را با هدف تبدیل اروپا به قلب و مغز متفکر فوتبال با همکاری صنایع دیگر، پی گرفتند.

با گذشت یک دهه دو طرف معادله کامل شده بود: آمریکای جنوبی آدم تولید میکرد و اروپا سیستم میساخت. اگر آدم ها یا همان فوتبالیست های برزیلی با سیستم خاص خود میتوانستند خوش بدرخشند و زیبا اما کوتاه مدت باشند، سیستم اروپایی که برای توسعه بلند مدت طراحی شده بود با بی احساسی و بی روحی خاص خود انگیزه بقا را در خود پرورش نمیداد پس سرمایه گذاران به کمک آمدند و فوتبالیست های آمریکای جنوبی را به اروپا بردند. دولت های اروپایی نیز که دست باشگاه ها را به عنوان بنگاه های اقتصادی تعقیب کننده سود بازگذاشته بودند برای حمایت این صنعتِ رو به رشد، روی خوش نشان دادند و به این ترتیب سیستم اروپایی در کنار تربیت فوتبالیست چه از نظر تکنیکی و چه از نظر سیستم پذیری، از واردات نهراسید و از سیستم احساسی- شعاری آمریکای جنوبی با سرعت و قدرت تمام سبقت گرفت. حالا زیکوها، سوکراتس ها، مارادوناها و کوبیاس ها در کنار کرویف ها، رومنیگه ها، پلاتینی ها و جنتیله ها قرار گرفته بودند و پرسش این بود که کدام گروه باید تاثیر بیشتری میگرفت؟ اگر فوتبالدوستان بازی های پر روح و احساس و مواج و تکنیک های ناب فردی و چشم نواز آمریکای جنوبی را میپسندیدند، فوتبال سازان پاسخ دیگری داشتند؛ اگر قرار بود اروپا قلب و مغز فوتبال باشد، فوتبالیست ها نیز باید اروپایی بازی میکردند.

نتیجه روشن بود: فوتبالیست های نوجوان و جوان برزیلی که تازه مزه پول را از برکت ساق های خود چشیده بودند و سعی داشتند سر و صورتی به اوضاع فقرزده خانواده های عموماً پرجمعیت خویش دهند، با پیشنهاد هایی تا چندده برابر ارزش پول خود و زندگی در مادرید و میلان و لندن روبرو شده بودند. این فوتبالیست ها زیر لنز دوربین های اروپایی و مدیران اروپایی و متخصصان تغذیه و برنامه ریزی اروپایی و سرمایه گذاران و مشاوران اروپایی رشد کرده و به دنیا عرضه شدند؛ و سیستم پذیری و رفتار حرفه ای و ساختار فکری و تاکتیکی و تکنیکی اروپایی را فرا گرفتند. این روند باعث تحولی در تفکر فوتبال در برزیل شد و نوجوانان فوتبالدوست برزیلی هدف بزرگ خود را از تیم ملی به اروپا تغییر دادند؛ حال یا از طریق جلب توجه شکارچیان اروپایی و رفتن به باشگاه های اروپا، درخشش در اروپا، راه یابی به تیم ملی برزیل و انتقال به باشگاه اروپایی معتبر تر و یا راه یابی به تیم ملی برزیل از طریق گذر از ترافیک بی پایان نوجوانانِ مشتاق توپ، درخشش در تیم ملی برزیل در کوپاآمِریکا یا جام جهانی و پس از آن رفتن به اروپا.

تا این جا یک روند انتقال منابع به شکل کلاسیک اتفاق افتاد و میافتد و فوتبالیست ها نیز به درآمد و شهرتی که سزاوارش هستند میرسند. اشکال کار برای فوتبال ملی برزیل از جایی آغاز شد و همچنان میشود که سرمربی بازیکنان مشهور مقیم اروپا را به خدمت میگیرد و در کنار آنان جوانان بومی را نیز میپاشد!. حالا تیم ملی برزیل ترکیبی است از تفکر سیستم فوتبال ایتالیایی، آلمانی، انگلیسی، فرانسوی با چاشنی فرهنگ برزیلی و استرس انتظارات و افتخارآفرینی احساسی برزیلی با سبک بازی نوجوانانی که در مقابل این اسطوره ها حرفی برای گفتن ندارند. طبعاً انتظار مقابله این سیستم با سیستم تمام اروپایی که یک دست تر است گاهی انتظاری نابجا جلوه میکند و این سرنوشتی است که فوتبال برزیل پیدا کرده است و برای همین است که برای نسل 50 ساله هایی که بازی های برزیل دهه های 80 و 90 را دیده است فوتبال برزیل در 1982 یا 1986 برای همیشه به روند زایندگی خود پایان داد.

این روند تبعاتی دیرپا برای فوتبال برزیل به بار آورد:

*  از آن پس برزیلی ها همواره باید منتظرمعجزه ای باشند تا شاید نسلی طلایی مانند نسل 1998 تا 2002 به صحنه بیاید و چشم دنیا را خیره کند و برود در حالی که رقیبان اروپایی نسل به نسل بهتر میشوند.

* در آشفته بازار سیستم فوتبال ملی برزیل، بازیکنان معتبر و معروف ساق های خود را برای یک جام به خطر نمیاندازند و توان اصلی خود را برای باشگاه اروپایی و منبع درآمد خود نگه میدارند بنابراین آنچنان در تیم ملی منشاء اثر نیستند مانند روبینیو و نیمار

* پوشش رسانه ای فوتبال برزیل به اندازه اروپا نبوده و نیست بنابراین چهره های مطرح فوتبال برزیل بیشتر از طریق باشگاههای اروپایی شناخته شده اند تا تیم ملی مانند رونالدینیو، روبینیو، نیمار، وینیسیوس، رافینیا، مارسلو، کاسیمیرو و ...

بنابراین فوتبال برزیل در سطح ملی دچار گم گشتگی هویت شده است و این گم گشتگی اثر خود را در درون ساختار فوتبال برزیل نیز نشان داده است. بازیکنان پا به سن گذاشته برزیلی پس از خروج از فوتبال یک یا دو سالی در فلامینگو یا سائوپائولو بازی میکنند تا محبوبیت داخلی خود را گارانتی کنند و پس از آن علاقه ای به فعالیت در فوتبال برزیل نشان نمیدهند کما اینکه از نسل مدرن فوتبال برزیل بازیکنانی که به کسوت مربیگری روی آورند زیکو، دونگا و فالکائو تنها نشانه های موجود یا قابل ذکر هستند. اولی تا سرمربیگری ژاپن پیش رفت (نه برزیل!) چند صباحی نیز وزیر ورزش این کشور شد. دومی در دو مقطع 4 و 2 ساله سرمربی برزیل شد اما تا بخواهد تیم بسازد از شدت انتقادات تلخ مطبوعات داخلی، عطای ادامه کار را به لقایش بخشید؛ سومی نیز سرمربی تیم ملی شد و در مصاحبه ای یافته های خود را در مورد میانگین 2 ماهه ماندگاری سرمربیان تیم ملی با مطبوعات در میان گذاشت و آرزو کرد که جزء این میانگین نباشد و نبود، چون 15 روزه از تیم ملی برکنار شد!.

جالب و عجیب است که ماریو زاگالو، کارلوس آلبرتو پریرا و فیلیپه اسکولاری در کسوت سرمربی موفق ترین ها بودند اولی سرمربی پله بود، دومی تجربه های مربی گری اش در سطح ملی مربوط به غنا، کویت، عربستان و امارات بود و سومی مربوط به کویت.

ظاهراً نوشداروی فوتبال ملی برزیل قدیمی ها و مربیان تیم های عربی هستند!

درست کردن ویترینی چراغانی شده با کارلو آنچلوتی نیز درمانی بر درد برزیلی ها نبود؛ ظاهراً مسئولان برزیلی هنوز درنیافته اند که مشکل آنها نبود سرمربی و دانش فوتبال نیست چون ذات فوتبال برزیل توانایی تولید هردوی اینها را با قدرت بالا دارد؛ مشکل نبود هویت ملی و سیستم منطبق با نیاز هویت فوتبال ملی است و تا در بر همین پاشنه می چرخد بازیکنان پولساز برزیلی در پایان جام ها و مسابقات کاری را که یک دهه است خوب یاد گرفته اند انجام میدهند: گریه!

***

این بحث را میتوان به سیستم های سازمانی نیز - چه در سطح شرکتی و چه سازمان های ملی حداقل در کشور خودمان - تعمیم داد و این پرسش را مطرح کرد که درس خواندگان یا آموزش دیدگان در سیستم های آموزشی گوناگون واجد چه عملکرد مثبتی برای سازمان های متبوع خود و نهایتاً اقتصاد ملی خواهند بود؟

منظور از سیستم های آموزشی گوناگون، یا سیستم های آموزشی متعارف دانشگاهی اند که طبق سرفصل هایی بجامانده از 3 یا 4 دهه پیش به انباشتن مغز دانشجویان از مطالب بیهوده اهتمام میورزند یا متولیان برگزاری دوره های مدیریتی نوین که آنها نیز درگیر سه مشکلند: یا در دور تکرار دانشگاه ها افتاده و به شکل کپی ناخوانایی از دانشگاه ها عمل میکنند؛ یا برای حفظ مجوز خود تحت تاثیر سازمان کهنه فکری مانند سازمان فنی و حرفه ای اند که خود در فلسفه وجودی خود تردید دارد و جز فن آرایشگری و دفترحساب سازی تخصص دیگری را لازم و واجب نمی بیند و یا در شق سوم، در آموزه ها و مطالب تا حدودی نوآور و بروزند که این نیز خود مزید مشکلاتی چندگانه است: یا مدرسی با مفهومی بازار پسند آشنا و عاشق آن شده است و یاد نگرفته و درک نکرده معشوق خود را عریان و بی پناه در کوی و برزن عرضه میکند! یا مفهوم را درک کرده و آن را شکافته ولی مورد درک و نیاز بازار نیست و یا هردوی این ها وجود دارند و اقتضای شرایط و فضا، اجازه کاربرد مفاهیم تازه را نمیدهد و فکرتازه کردن ریسک زیادی تحمیل میکند.

در همه این موارد همواره این زخم سر باز خونریزی میکند که با این انبان مفاهیم چه باید کرد؟ کدام عملکرد میتواند نجات بخش و موثر باشد؟

صحبت از سیستم های دولتی نیست چون دهه هاست که انتظاری از دولت و سیستم اقتصاد دولتی برای ارائه عملکرد نیست ولی در شرکت های نیمه خصوصی و خصوصی که مدیران آنها دانایی یا حداقل داعیه دانایی دارند، زمینه ها چقدر برای ایجاد عملکرد و اجرای جدید آماده اند؟

مدیری که دانش روز مدیریت و کسب و کار را آموخته، کارکنان خود را چگونه هدایت میکند؟ مدیری که کارکنانش مسلح به دانش روز هستند چه امکاناتی برای اجرا و عملکرد نوین مهیا میکند؟ مدیر و کارکنانی که هر دو دانش روز دارند چگونه روابطی دارند؟ آیا سیستم های سازمانی ما تلفیقی از تجربه های تازه و عوامل کهنه است یا برعکس؟ همه این موارد امکان ظهور دارند.

اصولاً بحث آموزش و نوسازی فکری چهارحالت در سازمان ایجاد میکند:

1- آموزه های جدید و ساختار/سیستم یا عوامل تصمیم/اجرای قدیمی

2- آموزه های قدیمی و ساختار/سیستم یا عوامل تصمیم/اجرای نسبتاً جدید

3- آموزه های قدیمی و ساختار/سیستم یا عوامل تصمیم/اجرای قدیمی

4- آموزه های جدید و ساختار/سیستم یا عوامل تصمیم/اجرای جدید

نوع اول، سازمان های با عمر 20 تا 30 ساله هستند، به فروش و عملکرد و سود نسبی دست یافته اند و به دنبال مفاهیم جدیدند اما تار و پود ساختار عنکبوت وار، همه را در بر میگیرد و کسی نه تمایل و نه توان تغییر دارد بنابراین سیستم به سرکوب افکار و ایده های غیرواقعی! رویایی! خارجی! و این دست تعبیرات میپردازد.

نوع دوم، سازمان های جدید یک دهه ای هستند که با نیت خوب! و پول خوبتر!! تاسیس شده اند و در بدو تاسیس همه عوامل پست مدرنیسم از تجهیزات و پوشش و گویش! را دارند اما مغزهای کوچک زنگ زده آنها را اداره میکنند چون آموزش را وقت تلف کردن میدانند. هرچه باشد بعداً میتوان آموزش دید و مدرک گرفت!. این شرکت ها از روابط خویش سود میبرند و سرکوبگر افکار تازه هستند. پول دارم پس هستم!

نوع سوم، سازمان های خصوصی بجا مانده از دوران طلایی میانه دهه 40 و 50 خورشیدی اند که توسط ماریو زاگالوهای خود!! اداره میشوند؛ با اینکه اسکلتی از آنها بجا مانده اما پنجه در پنجه با شرکت های باشگاه رفته و کمرگلدانی در بازار، پشت حریفانشان را به خاک میکشند. صاحبان افکار تازه این سازمان ها را برای دانسته های خویش زیادی پیر و فرتوت میبینند.

نوع آخر، تصویرش هست، ادعایش نیز، اگر پیدا کردید سلام برسانید! این ها به شکل اتم اندازه و فردی به اشکال نوین در سطح جامعه پراکنده اند و شوربختانه چون عمق دید ندارند سر در گریبان به دلالی دیجیتال مشغولند! چون حوصله صحبت و بحث ندارند و نه پذیرش میشوند نه میپذیرند، بین خود و عملکردهای سیستمی شکاف ایجاد میکنند.

چه باید کرد؟ دانش آموختگان نوین نیز مانند بازیکنان برزیلی در اروپا باید مهارت های خود را برای جای دیگری خرج کنند؟

سیستم های دیگر نیز سیستم های آموزشی خارج از کشور هستند که معضل آتی سیستم دولتی هستند. تربیت شدگان دانشگاه های آمریکای شمالی و اروپا که با فرهنگ تحلیلی و تئوریک و حتی عملگرایانه کشورهای میزبان خو گرفته اند در اینجا چه تاثیری در سازمان ها خواهند داشت؟ آیا غریبه های آشنا خواهد بود؟ آیا باید فعال و تصمیم گیر و همه کاره باشند؟ توان اجرا و تغییر دارند؟ توان تطبیق با شرایط داخلی را چطور؟ آیا عواملی که باعث پرکشیدن و مهاجرت آنها شده بود کاملا از بین خواهد رفت تا دوباره از سر حقیر شمردن داخل و داخلی ها یا ناامیدی رخت سفر نبندند و الگویی برای دیگران در خالی کردن فضای اقتصاد ملی نشوند؟

به این پرسش ها، به نظر من اگر از منظر امکانات فنی و تکنیکی پاسخ دهیم کمی کم لطفی روا داشته ایم. اگر بحث را به شکل سیکل تمام کنیم باید به فوتبال برگردیم. ساختن استادیوم در برزیل و توجه به فوتبال جوانان و تولید کفش و توپ و واردات مربی مثلا کوچاندن همزمان مورینیو و گواردیولا و یورگن کلوپ به برزیل میتواند از فوتبال و تیم ملی، نسل 2002 بسازد؟

قصد دارم در مقاله بعدی در حد امکان به پاسخ این پرسش بنیادی بپردازم.

 

محمدرضا صدقیانی فر   

استراتژیست - امرداد ماه 1405