بلای نرم افـزار !

 

ورود موج گونه نرم افزارها به سیستم های اداری برای سرعت بخشی به انجام امور در ابتدای دهه 1980 میلادی موجب شگفتی مدیران و کارکنان شد و یک دهه بعد با وابسته شدن سیستم های تصمیم گیری مبتنی بر پردازش الکترونیکی داده ها، جهانِ شرکتی خود را درون تحولی عظیم یافت که به هیچ روی، راه گریزی از آن نبود. از آن پس تا به امروز متن و حاشیه این تحول عظیم در دنیای تجارت و صنعت بزرگتر و عمیق تر شده است و فعلاً نیز ساحلی بر این دریای ژرف و ظاهراً بی پایان نیست.

واکنش ها به مواجهه با این تغییر در هر جامعه و فرهنگ و سازمانی متفاوت و خاص بوده است. در دوره ای این تغییرات، مکانیزاسیون نسل جدید نام گرفت این نام یا عنوان توسط شرکت هایی صنعتی که دارای تولیدات و ماشین آلات عظیم و حجیم مکانیکی بودند بکار برده شد و نشان از تغییر عملکرد سیستم های مکانیکی داشت. این نام البته چندان نپایید و واژه الکترونیزاسیون یا الکترومکانیزاسیون جانشین آن شد چراکه ورود این میهمان جدید در بستر تحولات و توسعه الکترونیک در صنعت و ارتباطات میسر و ممکن بود ولی نهایتاً کارشناسان برنامه ریزی صنعتی واژه اتوماتیزاسیون یا شکل ساده شده امروزی آن یعنی اتوماسیون را مناسب احوالات جدید یافتند. در همانزمان در بخش هایی از صنایع، عبارت کامپیوتراسیون (کامپیوترِیشن) باب طبع کاربران بود، این ها بخش هایی از صنعت و تجارت بودند که این ابزار جدید را برای محاسبات و برنامه ریزی های کمّی بکار میبردند و از قدرت تجمیع و سرعت پردازش محاسباتی تکنولوژی جدید برای مدیریت زمان و بهبود فرآیندهای تصمیم گیری سود میبردند تا این که نسل بعدی این تکنولوژی با فراگیر شدن در همه امور سازمان ها و وادار کردن تصمیم گیران به تمکین به داده ها! فرایندهای دیجیتال را شکل داد و تا امروز دیجیتالیزه کردن به اشکال گوناگون خود را بازتولید میکند.

ذکر این تفاوت ها برای ترجیح یکی بر دیگری نیست بلکه هدف نشان دادن این امر است که در زمینه نوینِ ایجاد شده، هر بخش و گروهی مشاهده، برداشت، تعریف، اهداف و روش کاربرد خود را اعمال میکرد و کنار هم بودن همه این نگاه ها وسعت دید یک سازمان را به مراتب بیشتر میکرد. امروزه نیز با یکپارچگی روش ها در هر سازمان یا گاه همگن سازی روش ها در صنایع، هر فرهنگ اجتماعی و سازمانی باید حداقل 4 مورد پیش گفته را برای خود روشن کند و برای مورد پنجم از روش های متعارف، استاندارد یا حتی فرموله شده استفاده کند.

  • مشاهده - به منظور تعیین و شناسایی ساختار سازمان، تکنولوژی جدید و میزان توانایی سازمان در جذب و هضم چرایی و چگونگی آن است.
  • برداشت - به سهم این تکنولوژی در فرآیندهای سازمان یا کسب و کار میپردازد، آیا باید فرآیندهای فعلی را دور انداخته یا به پای این شکل جدید قربانی کرد، باید آن را محدود کرد و با احتیاط بکار برد و یا سرتاپا تکنولوژیک شد؟ مرز تحولات و سرعت آن در کسب و کار و سازمان و افکار چقدر است و چقدر باید باشد؟
  • تعریف - مشخص کردن حد و مرز و سهم و کارایی و منافع و خطرات ورود به این عرصه را برای سازمان مشخص و معین میکند و چگونگی و میزان نفوذ این تکنولوژی را در هر فرآیند و ارتباطات درون سازمانی تعریف میکند. این که آیا این روش ها بر تعارض ها خواهند افزود یا از آنها خواهند کاست؟ دغدغه و هیجان همیشگی در دنیا و طرح این پرسش که با ورود تکنولوژی جدید چند نفر و چه کسانی یا چه مشاغلی بیکار و منحل خواهند شد در این مقوله قرار میگیرد.
  • اهداف - از تغییر نگاه ها، روش ها و الزامات تازه و مقایسه امکانات جدید در برابر محدودیت های احتمالی جدید حاصل میشوند و به سازمان، میزان ثبات در گام ها یا انحرافات احتمالی یا اجباری را گوشزد میکنند.
  • روش ها - به نوع، میزان و شکل کاربرد و کارکرد تکنولوژی های نوین و هزینه آنها میپردازد.

امروزه، البته هیچ کجای دنیا مدیران و صاحبان کسب و کار این پنج مرحله را طی نمیکنند و احتمالاً اطلاعی نیز از وجود آنها ندارند ولی به هر حال از تاثیرات پنهان و پیدای آن متاثر میشوند. امروزه از برنامه ریزان تحولات دیجیتال یا برنامه ریزان استراتژیک خواسته میشود تا سناریوهای مناسب برای طی این 5 مرحله توسط سازمان را طراحی و تدوین کنند اما کسب و کارها - چه تازه تاسیس شده و چه تازه به عرصه دیجیتال وارد شده - درگام اول به سراغ روش ها میروند؛ علت این است که با فراگیر شدن تکنولوژی دیجیتال، مفهوم و فرهنگی شکل میگیرد که شکل یک الزام ایدئولوژیک را پیدا میکند و این تصور یا باور را ایجاد میکند که بدون این مفهوم یا شکل جدید، انجام هیچ کاری امکان پذیر نیست پس مشاهده، برداشت و تعریف به شکل تلفیق شده در ذهن مدیران شکل میگیرد و بارسیدن به اهداف تئوریزه میشود یعنی مثلا فروش کفش از طریق اینستاگرام یا تبلیغ از طریق وبسایت. در اینجا هدف، فروش کفش و تبلیغ کالاست و اینستاگرام و وب سایت وسیله و ابزارکار، اما عموماً آنچه که روی میدهد ترکیب و جایگزینی هدف و ابزار است به این شکل که مثلا اگر صاحب صفحه اینستاگرام از فروش کفش های خود رضایت داشته و تصمیم به فروش محصول دیگری کنار کفش نماید یا برعکس، اگر بخاطر فروش پایین خود تصمیم به جایگزینی مانتو به جای کفش داشته باشد، کیفیت کفش های ارسالی و بازخورد ها در موفقیت و عدم موفقیت موثر بوده اند یا نوع و میزان تعامل اینستاگرامی؟ همینطور در مورد وبسایت... پس نگهداری صفحه اینستاگرام و ارتقاء سایت هزینه یا بودجه جداگانه و فرد متخصص جداگانه میطلبد و زمان و دغدغه، جهت تازه ای پیدا میکند؛ درامد حاصل از تبلیغ برای توسعه سایت بکار رود یا توسعه سایت در خدمت هزینه کرد محصول باشد؟

این ها صد البته سوالات بی جواب یا گره های کوری نیستند که قابل مدیریت نباشند - به ویژه زمانی که صورت مسئله ساده است - ؛ موضوع این است که در دنیای جدید با مفاهیم جدید همواره تلفیق و ترکیب و جایگزینی اهداف و روش ها قابلیت شکل گیری و اتفاق دارند اما اگر موضوع کمی بنیادی تر شود و نقش تکنولوژی های دیجیتال به شکل نرم افزار ها و سخت افزارها سهم بالایی از تولید فکر و عمل را تصاحب کنند، با عوارض آن چگونه برخورد خواهیم کرد؟

اینجاست که معضلی گریباگیر سازمان ها میشود که هدف را فدای نوسازی بی محتوا، هم چشمی و رقابت غیرسازنده، برندسازی بی پشتوانه، فرهنگ واژگان نامفهوم و غیرکاربردی و اعتیاد به مظاهر تکنولوژی میکند.

***

IT

بنیادی ترین مفهوم کلانی که پس از ورود نرم افزارهای اداری به ویژه Office به سازمان های ایرانی وارد فرهنگ واژگان سازمانی شد و مدیران فنی، این شکل بیان از مدیریت را جایگزین مدیریت انفورماتیک کردند. در واقع شاید اگر سازمان های ما همان واژه انفورماتیک را بیشتر میشکافتند و نقش اطلاعات را درمیافتند امروزه با معضل کمتری روبرو بودیم اما تفکیک تکنولوژی اطلاعات ذهنیت عجیبی را به وجود آورد که اطلاعات وابسته و مخصوص تکنولوژی است و تکنولوژی نیز همان نرم افزار و برنامه نویسی است که در ید اختیار مهندسان این رشته است. نتیجه این شده که باری بدون ابعاد و حجم و چگالی، تعریف و بر دوش مهندسان نرم افزار یا مهندسان IT گذاشته شده و اینان نیز این بار را با خشنودی پذیرفته اند، بدون این که هیچ یک از دو طرف در مورد ماهیت و نوع و شکل اطلاعات پرسش یا بحثی بکند.

واقعیتِ به شدت ساده این است که در دنیای هر روز پیچیده شونده امروزی و افزایش ابهام، تصمیم گیری ریسک بالایی دارد و ممکن است با یک اشتباه در تخمین یا تصمیم، منابع سازمان و اعتبار آن ضربه سنگینی خورده یا از دست برود بنابراین سازمان ها برای کاهش ریسک باید بیشترین اطلاع و آگاهی ممکنه را از محیط پیرامون خویش داشته باشند.

مثلا! برای یک کسب و کار متوسط تولیدی این سوالات مهم است:

 مشتریان چرا و تا چه زمان به خرید محصول ادامه میدهند؟ آیا ادامه خرید مشتریان طولانی تر و تضمین شده هست؟ آیا ممکن است سلیقه شان تغییر کرده باشد؟ عامل تغییر سلیقه همکار یا رقیب است یا عامل دیگر؟ اگر رقیب است چرا عملکردش برای سازمان خطر افرین است؟ چرا قبلاً نبوده؟ از چه زمانی تغییر رفتار وی آغاز شده؟ سازمان کجا غفلت کرده؟ اگر رقیب نیست عامل تغییر چیست؟ هزینه ها چگونه تغییر خواهند کرد؟ .....

فهرست این سوالات بی پایانند.. برخی از جنس پولند، برخی از جنس نوع مواد مصرفی اند، برخی از جنس رفتار اجتماعی اند، برخی عددی اند، برخی بسادگی به عدد و رقم تبدیل پذیر نیستند...

سازمان در اینجا با دو پرسش روبروست:

1- پاسخ این سوالات را که همواره وجود دارند از کجا بیابد؟

2- کدام امروزه الویت دارند؟

طبیعتاً نمیتوان انتظار داشت که پاسخ این سوالات در اختیار مهندسین نرم افزار یا درون یک سیستم یا برنامه نرم افزاری باشد. همه عوامل سازمان از بالاترین رده تا رده های عملیاتی باید از تغییرات صورت گرفته در محیط و ابزار و شیوه های کاری خود آگاه باشند آنگاه سازمان برای ترکیب این اطلاعات گوناگون و ناهمگن، نیاز به یک کاسه کردن آنها با زبانی قابل فهم دارد. این زبان و مهارت تبدیل داده ها به زبان سازمانی، در اختیار یک متخصص برنامه نویسی است یعنی همگان در ساختار سازمان نقش کارشناس کسب اطلاعات را ایفا میکنند و متخصص برنامه نویسی نقش تکنولوژی تبدیل و نگهداشت آن را. حال سازمان با بسته یا بسته هایی از اطلاعات ترکیب شده روبروست که طبق آنها تحلیل های چند وجهی صورت داده و تصمیم بهینه را اتخاذ میکند، نیز این بسته ها را با توجه به حجم و حساسیت آنها بین کارکنان توزیع میکند.

فلسفه جمع آوری و نگهداری اطلاعات در سازمان نه یک نرم افزار، که یک سیستم فکری است. این کار پیش از ورود کامپیوتر به سازمان ها در دفاتر و اسناد گوناگون ثبت و نگهداری میشد و امروزه در مخازنی که شکل نرم افزاری با توانایی نگهداری و پردازش بالا دارند.

همانطور که مشاهده میشود منطق تکنولوژی اطلاعات بسیار روشن و قابل درک است: تبدیل نگاه منفعلِ منتظرِ دستور، به نگاه دنبال کننده تغییرات در محیط و ثبت آنها به عنوان عاملی برای تصمیمات بهتر؛ اما چقدر از ساختارهای سازمانی ما با این منطق ساده همخوانی دارند؟! محتویات فایل اکسل در امور مالی چقدر با محتویات فایل های موجود در واحدهای بازاریابی یا تولید همخوانی دارد یا قابل اشتراک است؟ اطلاعات هر چند وقت یکبار مبادله میشود؟ چقدر از اطلاعات ذخیره شده با محتوای دیگر واحد ها ناهمخوانی یا تضاد دارد؟ این تضادها کجا موجب انحراف تصمیم گیری میشود؟...

امروزه استقرار نرم افزار CRM در سازمان ها به عنوان ابزار کاری واحدهای مدیریت بازار امری پذیرفته شده است. چرا این نرم افزار فقط باید در دست واحدهای فروش یا بازاریابی باشد؟ سهم واحد خرید از کاربرد این نرم افزار چیست؟ واحد ترابری چطور؟ آیا به این موضوع توجه میشود که CRM نرم افزار ذخیره داده نیست بلکه یک سیستم فکری - تحلیلی است و بسته نرم افزار ابزار اجرای این سیستم؟ چرا واحد های عملیاتی مانند طراحی و تولید و همگنان آن در مقابله به مثلی قهرمانانه، ERP را به تصرف خود درآورده اند؟! سهم واحدهای ستاد در کاربرد این سیستم چیست؟ اصولاً سیستم فکری که ERP را به عنوان ابزار معرفی کرده چه سیستمی است؟ اهدافش چیست؟ کاربردش چیست؟ نقطه اشتراک یا اتصالش یا CRM یا SRM و غیره چیست؟ تفکر مبتنی بر IT باید به این سوالات پاسخ دهد نه اینکه جعبه هایی با نام های دلفریب برای دفن کردن داده ها درست کند! به این موضوع نیز نمی پردازیم که بسیاری از این داده ها اصولاً به اطلاعات تبدیل نمیشوند....

رباتیک

تب رباتیک و ربات سازی یک دهه پیش سازمان های ایران از وزارت خانه های صنعتی تا استارت آپ های نوپا را دربرگرفت و نوید این را میداد که بزودی آدم های آهنی به شکل آخرالزمانی پشت فرمان تاکسی ها به تحلیل سیاسی بپردازند یا در خطوط تولید، بی هیچ شکوه و شکایت سه شیفت کاری بدون اضافه کاری را تحمل کنند یا در سرما و گرمای بازار ویزیت مشتریان را بر عهده بگیرند یا اگر از پس این کارها برنیامدند لااقل زحمت تایپ نامه ها را از دوش ما بردارند. چرا؟ چون شرکت بوستون داینامیکز رباتهایی ساخته بود که الگوی دویدن سگ را اجرا میکردند یا به انسان واره هایی بودند که توانایی پشتک زدن داشتند!. مهم تر از آن اینکه ژاپن عملاً آنها را در تمام!! رستوران ها بکار گرفته بود و در سراسر ژاپن هیچ انسانی کار پیشخدمتی یا گارسنی نمیکرد!. هیجانات و اغراق های ناشی از ورود پدیده های جدید از زمان ژول ورن و سپس تسلا همواره وجود داشته اند و خواهند داشت ولی اینکه بدون مطالعه (مشاهده، برداشت و تعریف) ساختار یک سازمان با سر در استخری خالی شیرجه بزند از کوتاهی تکنولوژی نیست! چنین هیجاناتی در شرکت های غیرصنعتی متوسط و کوچک آمریکایی و ژاپنی؛ هرچند کم ولی قابل اغماض بود چون به هرحال زیرساخت های صنعتی و طراحی و دانش لازم آن در آن جوامع موجود بود ولی هیجان ربات سازی و گارسن پروری در ایران بر چه مبنایی شکل گرفت؟! در شکل گیری اش اصلا اشکالی نیست ولی پروبال دادن و حمایت! کردن و وام دادن بر پایه چه معیاری بود؟ حمایت از چه؟! ربات برای چه کاری؟! شکل دهی شتابان این رشته به عنوان گرایش در دانشگاه ها و قطار کردن فارغ التحصیلان رباتیک برای انجام کدام کار، یا تولیدِ نظریه برای کدام صنعت بود؟! چقدر از ساختارسازمان های صنعتیِ بزرگ برای رباتیک کردن فرآیندها صرف گفتگو برای به خدمت گرفتن توان اجرایی شرکت های کوچکتری شد که میتوانستند گره های کوچک تر اما مهمتری را از بازار صنعت بازکنند؟ نهایت این ربات سازی کجا رفت؟ چقدر از زمان و نیروی فکری مهندسان نرم افزاری که میتوانست صرف بهبود روش های جمع آوری اطلاعات و تحلیل محیط برای شرکت ها شود که بتوانند فردای پیش روی خود را ببینند صرف رویای رباتیک شدن گردید؟ کدام اهداف بازارمحور، چه داخلی و چه خارجی بر مبنای رباتیک تدوین و اجرا شد؟

متاورس

متاورس یا فراجهان را به عنوان مفهومی از آینده اینترنت، که جهت گیری اش به دنیای مجازی سه بعدی، تعاملی و پایدار است تعریف میکنند. در این دنیا کاربران با بهره گیری از آواتارهای دیجیتال (شخصیت دیجیتالی جایگزین خود) میتوانند در محیطی که واقعی به نظر میرسد یا میتواند واقعی به نظر برسد تحرک داشته و از گفتگو، آموزش و کارهای اداری بهره برده و دارایی های دیجیتال برای خود فراهم کنند.

برای من طبیعی است که از این تعریف سردرنیاورم! اما در هیاهوی برخواسته از این مفهوم جدید متوجه شدم که نه فقط تنها نیستم بلکه اکثریت مطلق با امثال من است!!. این مفهوم هزینه ساز برای شرکت های زیرمجموعه دولتی و برخی شرکت های خاص! بستر مناسبی برای سمینارگذاری و تولیدمتاورس! گردید اما دریغ از یک سوال اساسی از زیر ساختها، تعریف، کارکردش، تناسبش با ایران و سوالاتی از این دست.

این که مفهومی جدید مورد توجه قرار گیرد بسیار خوب و موجب آشنایی افراد متخصص و غیر متخصص با مفاهیم و دانش های جدید است اما این که بدون صرف وقت در مطالعه و بازشناسی مفهومی جدید، ساختارها و منابع به سمتش حرکت کنند میتواند مورد انتقاد باشد! هواداران متاورس اکنون کجایند؟ نتایج تحقیقاتشان کدام صنایع یا کدام بخش جامعه را تحت تاثیر و تغییر قرار داد؟ چقدر منابع صرف شد؟ هرچه بود دوره عمر متاورس کوتاه بود چون مفاهیم آینده و اینترنت را در خود داشت! آواتار دوستان زیادی را هم در پروفایل اینستاگرام میتوانید پیدا کنید!

هوش مصنوعی

دراین باره سخن در نزد همه بسیار است! پس از ترکیب صدای خوانندگان زنده و درگذشته! و ساختن تصاویر طنز از چهره های گوناگون، هوش مصنوعی مفهومی است که فعلاً به زیست خود در جامعه ایران ادامه میدهد، هرچند زیرساخت های اینترنتی به عنوان شریط لازم برای توسعه آن روبه قهقرا است ولی هوش مصنوعی در مکالمات خصوصی افراد با تلفنشان نیز جای زیادی باز کرده است. در اینجا سخن زیادی در مورد شرط لازم یا همان زیرساخت ها نمیتوان گفت ولی میتوان پرسید که شرط کافیِ استفاده از هوش مصنوعی در چه شرایطی قرار دارد؟ یعنی ذهنیت مشاهده و برداشت و تعریف چقدر در صاحبان و مدیران کسب و کار توسعه یافته یا نهادینه شده است تا بتوان بر مبنای آن به تعریف اهدافی معقول و منطقی و ایجاد روشهایی کارآمد دست یافت؟ واقعیت این است که هر مفهوم یا تکنولوژی جدیدی باید در تسهیل زندگی و کار افراد نقشی روشن و ملموس ایجاد کند تا پذیرفته شده و همگانی گردد و از این همگانی شدن است که هزینه های توسعه تکنولوژی کاهش یافته و دستاورد ها و اثرات جانبی گسترش میابند. مفهوم بخاطر مفهوم یا مفهوم بخاطر زیباییِ معنا در دنیای کسب و کار جای چندانی ندارد. امروزه آموزش هوش مصنوعی بسیار فراگیر است و این احتمال وجود دارد که این مفهوم تا حدودی پایدار جلوه کند هرچند نمیتوان در مورد آن - در جامعه کوتاه مدت ایران - بطور قطع نظر داد. ضمن اینکه ممکن است مفهوم جدیدی جای خود را در دل این مفهوم باز کند. ولی علیرغم این گستردگی آموزش و اشتیاق عمومی نسبت به هوش مصنوعی هنوز تصویر شفاف و روشنی در ذهن کاربران نسبت شکل و نوع نیاز و نتیجه مورد انتظار از آن شکل نگرفته است. هوش مصنوعی به عنوان ماشین الگوپذیر از رفتارهای استدلالی و حل مسئله در شناختن گره ها و رفع احتمالی آنها با استفاده از تجارب یا الگوهای منطقی، در صنایع میتواند موجب ارتقای حلقه های یادگیری سازمانی شود و به افزایش قدرت تحلیل مدیران و برنامه ریزان صنعتی در کوتاه کردن مسیرهای متعارف و خروج از استانداردهای پذیرفته شده ای که مانع نوآوری در فرآیند ها میشوند کمک شایان توجهی نماید که نتیجه آن افزایش کیفیت و کمیت و سرعت گردش در زنجیره های تامین و ارزش است اما تبدیل شدن این مفهوم به همدمی شبانه برای فرار از تنهایی یا دایره المعارفی برای پاسخ دهی به نگرانی های پزشکی و زیبایی و قیمت ارز، تقلیل مفهوم تکنولوژی نوآورانه و نزول آن تا سطح اسباب بازی است. همنسلان من شاید کارتون تنسی تاکسیدو را بخاطر داشته باشند که پیرمردی شلخته و فرزانه به نام آقای ووپی را نشان میداد که با تخته سیاه سه بعدی خود، پاسخ هر سوالی در دنیا را میداد ولی مشکل اصلی از تنسی تاکسیدو و چاملی بود که نه سوال درست را میدانستند نه درست سوال کردن را!. در این که Chatgpt به عنوان یکی از مظاهر هوش ماشینی - نه تنها مفهوم آن - مانند آقای ووپی مهربان و صبور است تردیدی نیست، موضوع اینست که آمار درستی از فراوانی تنسی تاکسیدوها و چاملی ها در دست نیست!

هوش تجاری

مفهوم یا نیازی تازه یه میدان آمده یا به عبارت بهتر نیازی قدیمی ولی تازه درک شده. هوش تجاری مرحله پیشرفته تر سیستم های اطلاعات سازمانی است که علاوه بر ترکیب داده ها، تحلیل اولیه ای نیز بر اساس الگوهای تجربه شده ارائه میدهد. ولی شرط آن به بلوغ رسیدن سازمان ها در IT و ورود به مرحله استفاده از هوش تجاری است. یعنی مدیر یا صاحب کسب و کار یا  تحلیگر در تجمیع و تحلیل اطلاعات به حدی از خبرگی دست یافته که دو آمادگی را همزمان پیدا میکند: یکی کار با داده های بیشتر چه به لحاظ تنوع و موضوع و چه به لحاظ حجم داده های روند ساز، و دیگری شناسایی پیش بینی و هدف گذاری برای آینده ای دور دست تر یعنی از کوتاه مدت به میان مدت و از میان مدت به بلند مدت یا فرامدت. در اینجا ابزارهای متعارف موجود اعم از نرم افزار ها یا ابزارهای هوش مصنوعی میتوانند برای تصویرسازی شفاف تر و شناسایی دقیق تر ریسک های موجود و پیش رو بکار تحلیلگر تجاری بیایند.

این مفهوم تازه فعلا در سازمان ها فراگیر نشده است چون شرط کارامدیِ آن، ارتباطات گسترده میان سازمانی و میان سازمان و ذینفعان است. امروزه سازمان هایی که داعیه استفاده از هوش تجاری دارند در بهترین حالت آن را در خلاء درون سازمانی یا به شکل ارزیابی تامین کنندگان بکار میبرند. در این فضای نوینِ در حال ایجاد، متاسفانه نبود همان نگاه 5 مرحله ای مشاهده میشود و به نظر میرسد جامعه تجاری و نرم افزاری ایران علیرغم طی این راه نسبتاً طولانی هنوز به مرحله یادگیری و جذب مفاهیم نرسیده است.

***

در پایان:

نه مهندسین نرم افزار را باید مقصر قلمداد کرد و نه صاحبان کسب و کار را.

اگر مقصری هم باشد سیستم آموزشی و فرهنگ حاکم مدیریتی است که به این مهندسان اصول کسب و کار و ارتباط با نیازهای دنیای تجارت آموخته نمیشود و متخصصان نرم افزار و برنامه نویسی باید شرکت به شرکت و مدیر به مدیر با مفاهیم کسب و کار آشا شوند که طبعاً هیچگاه به مفاهیم یکدست و قاعده مندی دست پیدا نمیکنند. دانش آموختگان کسب و کار و سازمان و مدیریت نیز ارتباطی با الزامات تکنولوژی های نوین و چگونگی نفوذ آنها در بدنه سازمان نداشته و ندارند و صرفاً بر اساس شنیده ها و چرخه مد به دنبال دستیابی به هرانچه که مدرن به نظر میرسد هستند. بنابراین فعلاً شاهد این چرخه خواهیم بود تا زمانی که نیاز واقعی به تکنولوژی نوآورانه بر اساس شناخت واقعی و مهارت اداره درست فرآیندها ایجاد شود.

 

محمدرضا صدقیانی فر

استراتژیست - شهریور 1405